°O°(♥‿♥)شمـــــــیم عشــــق(♥‿♥)°ºO

اینده کتابیست که امروز می نویسیش پس چیزی بنویس که فردا از خواندن ان لذت ببری

غريبه در پاييز.....

چه تلخ سرد مي شود نگاه خسته ام در استكان تنهايي....وقتي غريبه ام در اغوش شعر هايت...

پاييز هر ساله چه زود ترك ميكند بستر اين شهر....اماسنگيني خزان دستهايت بر دوش اين خانه....ابدي

كرده پاييزدرختان حياط را.....

سخت سكنجه ميدهد اين غروب تنهايي...وقتي سكوت پاره ميكند حجاب خاطراتت را.....

احاطه ام كرده بي حوصلگي در پوستيني زرد....و من مدام در جدال با جير جير كهنه افكارم...

كوچه كوچه اين شهر را هم كه ازين ببندند به سرخ وسبز تو نباشي

هيچ ديواري از تن به در نمي كند رخت و عزا را...

شمع دلم  چاره اي ندارد جز سوختن....حتي اگر جاي پروانه پيله اي باشي

...سوخته بي نويد پرواز....

 


چگونه با خيالي ترين حضور مرا مي نويسي به روي اب ...كه اينگونه جاري مي شوم....در زلال تماشايت

چه تصوير مبهمي دارد اين شهر در بغض تنهايي ....اري غريبه ام با تمام شهر وقتي تو نيستي

بي فال نگاهت اسير افتاده ام در دستهاي پريشان باد....

لرز ولرزان مي نويسم اين قلم دوباره بهانه ميگيرد....

وباز تلخ و سرد مي شوم.....در استكان تنهايي

غريبه باشي پاييز هر غروب و اسير  تنهايي.......

[ شنبه 02 آبان 1394 ] [ 17:45 ] [ shamimeshgh_m ] [ ارسال نظر(2) ]